X
تبلیغات
زولا

چشمه
 
قالب وبلاگ

یادشان بخیر آنانیکه

 

با ما زیستندو


الان نیستند


به یاد پسر عموی جوونم و عمه عزیزم که طی دو هفته از دستشون دادم و نزدیک چهلمشونه.

[ دوشنبه 22 دی‌ماه سال 1393 ] [ 07:55 ب.ظ ] [ گل بارون ]

سلام

خیلی وقت بود که نیومده بودم به وبلاگم سربزنم دلم تنگ شده بود برای همتون .

این مدت خیلی اتفاقا افتاد،خیلیا اومدن،

خیلیا رفتن،

خیلیا به دنیا اومدن،

خیلیا از دنیا رفتن،

خیلیا دلمو شکوندن،

خیلیا دلمو بدست آوردن،

خیلیا شادم کردن و خیلیا غمگین.

ولی از اینکه بعضی از این خیلیا همیشه کنارم بودن خدارو بخاطر داشتنشون شاکرم.

دوستتون خیلی زیاد.

[ دوشنبه 22 دی‌ماه سال 1393 ] [ 07:50 ب.ظ ] [ گل بارون ]



یکی تویی و یکی من...با این ماه که هنوز هم این شهر را تحمل می کند...

همین سه تا بس است..حتی اگر ماه هم نبود...من قانعم...به یک تو و یک من..

مگر میان تو و ماه فرقی هم هست؟!ای کاش بود...

آن وقت شاید همه چیز جز تو معنایی داشت..اما...حالا که ندارد...حالا همه چیز تویی..

تمام شعرهایی که با عشق می خوانم...تمام روزهای خوب...

تمام لبخندهای من...تمام زندگی...همه چیز تویی...

چیز دیگری هم اگر جز تو بود...فدای یک تبسمت!

[ یکشنبه 4 اسفند‌ماه سال 1392 ] [ 09:26 ق.ظ ] [ گل بارون ]
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
[ چهارشنبه 2 بهمن‌ماه سال 1392 ] [ 12:05 ب.ظ ] [ گل بارون ]
لبانت
به ظرافت شعر
شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند
که جاندار غار نشین از آن سود می جوید
تا به صورت انسان درآید
و گونه هایت
با دو شیار مّورب
که غرور ترا هدایت می کنند و
سرنوشت مرا
که شب را تحمل کرده ام
بی آن که به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتی سر بلند را
از رو سبیخانه های داد و ستد
سر به مهر باز آورده م
هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست
که من به زندگی
نشستم!
و چشانت راز آتش است
و عشقت پیروزی آدمی ست
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد
و آغوشت
اندک جائی برای زیستن
اندک جائی برای مردن
و گریز از شهر
که به هزار انگشت
به وقاحت
پاکی آسمان را متهم می کند
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد
در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد -
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم
توفان ها
در رقص عظیم تو
به شکوهمندی
نی لبکی می نوازند،
و ترانه رگ هایت
آفتاب همیشه را طالع می کند
بگذار چنان از خواب بر آیم
که کوچه های شهر
حضور مرا دریابند
دستانت آشتی است
ودوستانی که یاری می دهند
تا دشمنی
از یاد برده شود
پیشانیت آیینه ای بلند است
تابناک و بلند،
که خواهران هفتگانه در آن می نگرند
تا به زیبایی خویش دست یابند
دو پرنده بی طاقت در سینه ات آوازمی
خوانند
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب ها را گوارا تر کند؟
تا آ یینه پدیدار آئی
عمری دراز در آ نگریستم
من برکه ها ودریا ها را گریستم
ای پری وار درقالب آدمی
که پیکرت جزدر خلواره ناراستی نمی سوزد!
حضور بهشتی است
که گریز از جهنم را
توجیه می کند،
دریائی که مرا در خود غرق می کند
تا از همه گناهان ودروغ
شسته شوم
وسپیده دم با دستهایت بیدارمی شود
[ جمعه 6 دی‌ماه سال 1392 ] [ 08:40 ب.ظ ] [ گل بارون ]

من زنم همزاد بارون هم نژاد کوهو تیشه



طعم شیرینه یه آغوش معنیه درختو ریشه


عطر من اگه بپیچه ذهن شعرام تازه میشه


اگه دستامو بکارن سبز میشم تا همیشه


من زنم که روح عشقو بسپره به سینه ی من


من زنم مرهم درد دل عاشقای شب گرد



تنم از جنس بهاره تو شبای کهنه و سرد


تک درخت ایستاده تو هجوم وحشیه درد


اما تو عمق نگاهم یه قبیله بی کسی هست


روی هر گوشه ی قلبم زخم بی هم نفسی هست


من زنم زن زمستون زن شعرای پریشون


رو تنم زخم یه غربت تو چشام هوای بارون


من زنم همزاد بارون هم نژاد کوهو تیشه


طعم شیرین یه آغوش معنیه درختو ریشه


عطر من اگه بپیچه ذهن شعرام تازه میشه




اگه دستامو بکارن سبز میشم تا همیشه




[ چهارشنبه 20 آذر‌ماه سال 1392 ] [ 10:20 ق.ظ ] [ گل بارون ]

باز باران با ترانه می خورد بر بام خانه? 

خانه ام کو ؟؟؟ خانه ات کو ؟؟؟

آن دل دیوانه ات کو ؟؟؟

روزهای کودکی کو ؟؟؟

فصل خوب سادگی کو ؟؟؟

یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین پس چه شد دیگر ?

کجا رفت ؟؟؟

خاطرات خوب و رنگین در پس آن کوی بن بست در دل تو ?

آرزو هست ؟؟؟

کودک خوشحال دیروز غرق در غم های امروز

یاد باران رفته از یاد آرزوها رفته بر باد ،بــاز بــــاران ?

بــاز بــــاران می خورد بر بام خانه بی ترانه

بی بهانه شایدم گم کرده خانه

[ سه‌شنبه 12 آذر‌ماه سال 1392 ] [ 12:11 ب.ظ ] [ گل بارون ]
باز در چهره خاموش خیال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسه هستی سوزت
باز من ماندم و یک مشت هوس
باز من ماندم و یک مشت امید
یاد آن پرتو سوزنده عشق
که ز چشمت به دل من تابید
باز در خلوت من دست خیال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستی ریخت
در نگاهت عطش طوفان بود
یاد آن شب که ترا دیدم و گفت
دل من با دلت افسانه عشق
چشم من دید در آن چشم سیاه
نگهی تشنه و دیوانه عشق
یاد آن بوسه که هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
یاد آن خنده بیرنگ و خموش
که سراپای وجودم را سوخت
رفتی و در دل من ماند به جای
عشقی آلوده به نومیدی و درد
نگهی گمشده در پرده اشک
حسرتی یخ زده در خنده سرد
آه اگر باز بسویم آیی
دیگر از کف ندهم آسانت
ترسم این شعله سوزنده عشق
آخر آتش فکند بر جانت

[ سه‌شنبه 12 آذر‌ماه سال 1392 ] [ 12:07 ب.ظ ] [ گل بارون ]
نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه
سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا
کنون به زورقی
ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لالای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می
شود

[ سه‌شنبه 12 آذر‌ماه سال 1392 ] [ 12:05 ب.ظ ] [ گل بارون ]

به طاها به یاسین به معراج احمد

به قدر و به کوثر به رضوان و طوبی

به وحی الهی به قرآن جاری
به تورات موسی و انجیل عیسی
بسی پادشاهی کنم در گدایی
چو باشم گدای گدایان زهرا (س)
چه شب ها که زهرا (س) دعا کرده تا ما
همه شیعه گردیم و بی تاب مولا
غلامی این خانواده دلیل و مراد خدا بوده از خلقت ما
مسیرت مشخص، امیرت مشخص، مکن دل ای دل بزن دل به دریا
که دنیا به خسران عقبا نیرزد
به دوری ز اولاد زهرا نیرزد.
و این زندگانی فانی جوانی
خوشی های امروز و اینجا
به افسوس بسیار فردا نیرزد 

اگر عاشقانه هوادار یاری
اگر مخلصانه گرفتار یاری
اگر آبرو میگذاری به پایش
یقینا یقینا خریدار یاری
بگو چند جمعه گذشتی ز خوابت؟
چه اندازه در ندبه ها زاری یابی؟
به شانه کشیدی غم سینه اش را؟
و یا چون بقیه تو سربار یاری
اگر یک نفر را به او وصل کردی
برای سپاهش تو سردار یاری
به گریه شبی را سحر کردی یا نه؟
چه مقدار بی تاب و بیمار یاری؟
دل آشفته بودن دلیل کمی نیست
اگر بی قراری بدان یار یاری
و پایان این بی قراری بهشت است
بهشتی که سرخوش ز دیدار یاری 

نسیم کرامت وزیدن گرفته
و باران رحمت چکیدن گرفته
مبادا بدوزی نگاه دلت را
به مردم که بازار یوسف فروشی در این دوره بد شدیدا گرفته
خدایا به روی درخشان مهدی
به زلف سیاه و پریشان مهدی
به قلب رئوفش که دریای داغ است
به چشمان از غصه گریان مهدی
به لبهای گرم علی یا علی اش
به ذکر حسین و حسن جان مهدی
به دست کریم و نگاه رحیمش
به چشم امید فقیران مهدی
به حال نیاز و قنوت نمازش
به سبحان سبحان سبحان مهدی
به برق نگاه به خال سیاهش
به عطر ملیح گریبان مهدی
به حج جمیلش به جاه جلیلش
به صوت حجازی قرآن مهدی
به صبح عراق و شبانگاه شامش
به آهنگ سمت خراسان مهدی
به جان داده های مسیر عبورش
به شهد شهود شهیدان مهدی
مرا دائم الاشتیاقش بگردان
مرا سینه چاک فراقش بگردان
تفضل بفرما بر این بنده بی سر و پا
مرا همدم و محرم و هم رکاب
سفرهای سوی خراسان و شام و عراقش بگردان
یا مهدی یامهدی مددی

[ جمعه 24 آبان‌ماه سال 1392 ] [ 01:44 ق.ظ ] [ گل بارون ]

دلم بازم کربلا میخواد

برم کنار حرم شش گوشه اربابم حسین

دلم میخواد برم بین الحرمین

بین حرم عباس و اربابم زار بزنم

دلم میخواد برم بالای تل زینبیه یاد خانم زینب کنم

دلم میخواد برم علقمه

دلم میخواد برم کنار شط فرات و شرمندگیشو ببینم که لبای حسینو تشنه گذاشت

دلم میخواد برم کنار خیمه گاه

دلم میخواد برم کربلا




[ جمعه 17 آبان‌ماه سال 1392 ] [ 11:30 ق.ظ ] [ گل بارون ]

گاهی اوقات از نردبون بالا میرم تا دستهای خدا رو بگیرم

غافل از اینکه خدا اون پائین وایستاده نردبونو گرفته

تا من نیفتم.


یکی از فرقهای انسان با خدا اینه که انسان تمام خوبیهارو با یک بدی فراموش میکنه

اما خدا تمام بدیهارو با یک خوبی فراموش میکنه...


خدای من خدائیست که اگر سرش فریاد کشیدم،

بجای اینکه با مشت به دهانم بزند،

با انگشتان مهربانش نوازشم میکند

و می گوید:

میدانم جز من کسی رانداری.


خداوندا نان از تو میخوریم وفرمان از شیطان میبریم مارا ببخش...

[ جمعه 17 آبان‌ماه سال 1392 ] [ 10:36 ق.ظ ] [ گل بارون ]
کودکی که نگه کفشش را امواج از او گرفته بود روی ساحل نوشت:
دریا،دزد کفش های من!
مردی که از دریا ماهی گرفته بود روی ماسه ها نوشت:
دریا،سخاوتمندترین سفره هستی!
موج آمدوجملات را شست وتنها این پیغام را باقی گذاشت:
برداشت های دیگران در مورد خودت را در وسعت خویش حل کن تا دریا باشی...
[ شنبه 27 مهر‌ماه سال 1392 ] [ 06:05 ب.ظ ] [ گل بارون ]

آهای آقای مرد، 

آره با توام توئی که اسمت مرده ، اما از مردی و مردونگی فقط یه اسمو یدک میکشی.

توئی که ادعا میکنی بسیجی هستی ولی آبروی هرچی بسیجیه بردی.

توئی که فکر میکنی چون من زنم و تو مرد میتونی حقمو بخوری و نونمو آجر کنی.

ولی بدبخت من خدارو دارم که خوب میدونه از پس توی نامرد چه جوری بربیاد،

نفرینت نمیکنم چون حتی لایق نفرینم نیستی ، یعنی تو لیاقت هیچیو نداری حتی فحش چون خیلی پستی .

بیچاره خدا یه روزی همچین میذاره تو کاسه ات که ندونی از کجا خوردی برو منتظر اون روز باش.





این پستم مخاطب خاص داره ولی حیف که نمیتونه این پستو بخونه.

درضمن مخاطب خاصم همسرم نیست چون اون خیلی مرده ،مردتر از همه مردای این اجتماع.

[ سه‌شنبه 2 مهر‌ماه سال 1392 ] [ 09:15 ب.ظ ] [ گل بارون ]

پائیزی که باش.

ماه زیبای خدائی باش .

من دوست ندارم.

مهری باش.

اولین ماه پائیزی باش.

من دوست ندارم.

خدا این فصلتو این ماهتو دوست ندارم.

چون تو این فصلت توی ماه مهر،ماه مهربونمونو ازمون گرفتی.

خدددددددددددددااااااااااااااااااااا دلم گرفته.

[ سه‌شنبه 2 مهر‌ماه سال 1392 ] [ 09:05 ب.ظ ] [ گل بارون ]

بیخودی پرسه زدیم صبحمان شب بشود

بیخودی حرص زدیم سهممان کم نشود

ماخدارا باخود سردعوابردیم وقسمها خوردیم

ما حقیقتها را زیرپا له کردیم وچقدر حظ کردیم که زرنگی کردیم

روی هر خادثه ای حرفی از عشق زدیم 

از شما می پرسم ما که را گول زدیم.




دکتر علی شریعتی

[ جمعه 29 شهریور‌ماه سال 1392 ] [ 07:03 ب.ظ ] [ گل بارون ]

خدایا آغوشت را امشب بمن می دهی؟


برای گفتن چیزی ندارم


اما برای شنفتن حرفهای تو گوش بسیار...


می شود من بغض کنم 


تو بگوئی:مگر خدایت نباشد که اینگونه بغض کنی...


می شود من بگویم خدایا؟


تو بگوئی:جان دل


می شود بیایی؟

[ یکشنبه 24 شهریور‌ماه سال 1392 ] [ 07:14 ب.ظ ] [ گل بارون ]

من فکر میکنم باران فقط روی سر آدمهای با انصاف میباره.


روی سر آدمای بی انصافم میباره.


ولی آدم بی انصاف خیس نمیشه ،


چون یه آدم با انصاف چترشو به اون قرض داده،


اما آدم بی انصاف چتربهش پس نداده.


 


[ دوشنبه 18 شهریور‌ماه سال 1392 ] [ 08:45 ب.ظ ] [ گل بارون ]

ماهی باورش شده بود،تور اگر بندازند سرش،

میشه عروس ماهیها،

شاه ماهی میشه همسرش.

ماهی باورش نبود،تور اگر بندازند سرش،

نگاه سرد ماهیگیر،میشه نگاه آخرش.

[ چهارشنبه 13 شهریور‌ماه سال 1392 ] [ 09:57 ب.ظ ] [ گل بارون ]

فرهادها 

را در بیستون کشتیم

ودر کتاب تاریخ از او به نیکی یاد می کنیم

تا ثابت کنیم حتی در 

عشق هم مرده پرستیم.....


[ جمعه 8 شهریور‌ماه سال 1392 ] [ 09:01 ب.ظ ] [ گل بارون ]

   1    2    3    4    >>

.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

دلم میخواد مثل چشمه جوشان باشم و بقیه از وجودم انرژی بگیرن.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 8670